
... پایان ...
بازیگران
همه عروسک های خیمه شب بازی
به این میگن یه عملیات انتحاری
شیطان وحشت دیگه کمرنگ شده
بلاگی رو که از سال ۸۲ باهامه رو با دستهای خودم به زباله دان تاریخ میسپرم
خوب بالاخره هر چیزی باید یه روزی تموم بشه... شیطان وحشت هم اینجوری تموم شد
نزدیک عیده و باید خونه تکونی کرد... منم به جای خونه تکونی کلن خونه رو عوض کردم
شیطان وحشت دیگه کمرنگ شده و به جاش کلاغ رنگ و روی تازه ای گرفته...
گفته بودم که کلاغ هیچ وقت از پرواز دست نمیکشه... حالا کلاغ شلاق به دست آماده ایستاده
امیدوارم از عید به بعد شما رو تو لونه کلاغ ببینم...
http://devil-vahshat.blogfa.com
در ضمن اونهایی که زحمت کشیدن و لینکم کردن، یه زحمت دیگه بکشن و آدرس جدیدم رو
لینک کنن...
بدرود شیطان وحشت
و بدرود بر شما...
... پایان ...
تموم کرد...
غرور و دروغ و جنون رو ببین... پس اینجا جایی برات نیست....
خون و گناه روی زمین... برای بی گناهیت ببخش خدا رو همین...
---
لطفن در تسلیت رو گل بگیرید... همین...
اگه مطلب قبلی رو نخوندی اول حتمن اون رو بخون...
خدااااااااااا... دوباره باهات حرف دارم... دوباره اومدم بهت بگم اون انصافی که ازش دم میزدی رو لازم دارم... آهای... شما.... خوب گوشاتونو باز کنید... میخوام با نعره زدنم گوشتنون رو پاره کنم... آخه این انصافه... اون بچه ۴ ساله گوشه بیمارستان افتاده... خدااااااا... اون همون بیماریی رو داره که منم داشتم... من الان اینجام... جلوی توووووو.... سالمم... میفهمی... سالم... اگه من سالمم پس اونم میتونه سالم بشه... میتونه حالش خوب بشه... میتونه برگرده پیش خونوادش... خداااااا... حتما باید دست به دامنت بشم... حتما باید دست به دامنت بشن... مادرش ناراحته... مادرش داره جون میده... واسه بچش... واسه بچه ۴ سالش... آخه چرا کاری کردی که قلبش مریض باشه... آخه چرا اون بچه... این همه مفت خوره نره خر دارن راست راست راه میرن و دنیا رو با هرزگیشون کثیف میکنن... مگه اون چه گناهی کرده... تا چشمش رو باز کرد٬لبهاش و زیر ناخوناشو زیر چشماش کبود بوده.... تا گریه میکنه از حال میره... قلبش درد داره میفهمی... خدااااااا... اصلا تو قلب داری؟؟؟ اصلا میدونی قلب چیه؟؟؟ میدونی درد چیه؟؟؟
آهای کوچولو... ببین منم مثل تو بودم... منم مریض بودم... ولی حالا دارم باهات حرف میزنم... ببین تو هم میتونی خوب شی... خوب شو... تو باید خوب شی... بزرگ شی... بدونی خونوادت با چه بد بختی برات چی کارا کردن... من رو ببین... حواست پیش من باشه... ۸۰ درصد ممکنه نمونی... وقتی خواستن تیغ رو بزارن رو سینت... به من فکر کن... بگو کلاغ زندست... بگو اگه اون زندست پس چرا من نباشم...بگو مگه من چیم از اون کمتره... با من بمون... ثابت کن که میتونی٬ مرد... ثابت کن میتونی....
ازتو میخوام کوچولوی چهار ساله ی مارو دعا کنی... قلبش رو دار میسپره به تیغ جراحی... دعاش کن... خوب؟؟؟ دعاش کن...
قبل از اینکه داستان رو ادامه بدم... بهتره بهتون بگم قسمت دوم داستان رو یکمی عوضش کردم... خوب اینطوری بهتره... اگه دوست داشتین یه بار دیگه بخونیدش...
قسمت پنجم
اتاق تاریکه وAvril داره آهنگ I'm with you رو میخونه... چشمام رو بستم روی صندلی نشستم و دارم یه نخ سیگار و با تمام وجود پک میزنم... آخ که چه لذتی داره... اما...زنگ لعنتی تلفن داره گه میزنه به این آهنگ و این خوشی... حوصله جواب دادنش رو ندارم... هی یارو که پشت خطی... زود این تلفن رو که مثل ک** گرفتی دستت بزار زمین... داری حالم رو خراب میکنی...
مامان: نمیتونی به جای لم دادن این تلفن رو جواب بدی؟؟؟ ( صدای برداشتن گوشی تلفن ) سلام... بفرمائید... بله، هستن... شما؟؟؟ گوشی خدمتتون باشه... آرمـــان بیـــــا تلفن...
- : کیه؟؟؟
: سپهره... با تو کار داره...
- : (با صدای آروم) اه میگفتی نیست دیگه...
: بیا خودت بهشت بگو...
گوشی رو از دست مامان گرفتم... الو سلام سپهر... چطوری مرد؟؟؟
سپهر: سلام پسر مرسی... ببین وقت ندارم... امشب یه مهمونیه... همه بچه ها هستن... ساعت 11... خونه بردیا اینا... میبینمت.... خداااااااافظ
: ببین سپهر من نمیتونم بیام... حوصله...
اما قبل از اینکه اون بشنوه من چی میگم گوشی رو قطع کرده... اه ه ه لعنتی... آخه چا*** حوصله ندارم... ولش کن... نمیرم... آخه اگه نرم تیریپ برمیداره... خیال میکنه چه خبره... اه لعنت به تو...
دیگه حاضر شده بودم... زنگ زدم یه ماشین بیاد... از بی حوصلگی تمام صورتم جای خونمردگی تیغ بود... واسه خلاص شدن از این وضعیت دست به دامن افترشیو شدم... تمام صورتم داشت میسوخت...
ساعت 11:30 رسیدم دم در خونه بردیا و باربد...زنگ زدم و رفتم تو... دختر و پسری بود که توی همدیگه وول میخوردن... صدای رپ فارس همه جا بلند بود که: (از وقتی که وارد پارتی شدم، درو داف ها رو نیگا همه باربی شدن، کمرها یکی به چپ میره یکی به راست، تهی ابلیس تو مهمونی اکیپ ماست، آهنگامون پخش میشه از باند ضبط، دافی بیا پک و برو بالا باهام یه ضرب، دختر پس چرا بی کار نشستی، بیا بریم با همدیگه هیپ هاپ برقصیم...).
رقص نور و بخار جمع رو از خود بی خود کرده بود... با بچس سلام علیک خودمونی کردیم... از نوعه حواله دادن ک** و ک*... رفتم نشستم تو جمع... سیاوش دو تا گیلاس شراب آورد و گفت خوش بگذره وبعد گفت بگو با کدوم یکی از این داف ها حال میکنی... واسط برم رو مخش... یه جوری سیاوش و جمع رو پیچ دادم و با گیلاس شراب دوم رفتم تو لابی روی یه مبل آلبالویی رنگ چرمی نشستم... سرم رو انداخته بودم پایین و داشتم به یه سوسک رو زمین نگاه میکردم... که یه هو تند حرکت میکرد و یه هو وای میستاد...با تموم شدن گیلاس سوم، چشمام خمار شراب بود... گشتم از تو جیبم سیگار و فندکم رو در آوردم و آتیش زدم... همین طوری سرم پایین بود، اولین پک رو که زدم... صدای پیانو رو از دری که سمت چپ لابی قرار داشت میشنیدم... خدای من... سرم رو آروم بالا آوردم و روبروم و نگاه کردم و بعد آروم سرم رو چرخوندم به طرف در سمت چپ لابی... آره خودش بود همون موسیقیی بود که نزدیک پارک، ناخوداگاه شنیدم... سمفونی ۸ بتهوون... سیگارم رو تو جاسیگاری خاموش کردم و راه افتادم سمت در... حالا دیگه به در سفیدی که دو طرفه باز میشد رسیده بودم... در به اندازه 5 سانت باز بود... در رو آروم هل دادم به سمت جلو که باز شه.... با صدای جیر جیر زیادی باز شد... و من آروم قدم گزاشتم تو اتاق تاریک... از حیرت دهنم قفل شده بود... اون پسره توی اتوبان... اون دختر توی مترو که الان پشت پیانو نشسته بود... و اون پیر مرد توی پارک... زیر لب به خودم گفت... فاک یو مــــــــــــــن...
پا ورقی...
اوضاع اصلا بر وفق مراد نیست... این سر درد و خون دماغ هم دست از سر من بر نمیداره... فعالیت دوستان هم که کم شده... و کلی باعث حال گیریه... به هر حال I'm with you
مطلب بعدی اینه که... دوست خوبم بوی مرگ... گاه و بیگاه مینیوسه اما اونم مثل بقیه... بهش سر بزنید خوشحالم میکنید...
تا هورشیدی دیگر... بدرود
قسمت چهارم
عجب پارکی... تا حالا اینجا رو ندیدم... پاهام داشتن مسیر رو به سمت داخل پارک طی می کردن... سرم رو به اینور اونور میچرخوندم... روی یدونه نیمکت یه مرد مسن که تقریبا 60 سال سن داشت نشسته بود و داشت مجله میخوند... رفتم رو نیمکت با فاصله 40 سانت ازش نشستم تا خستگی رو از توی تنم بتکونم... فکرم بدجوری مشوش بود... صدای مرد رو شنیدم که میگفتم: عجب داستانهایی دارن این مجله ها... هی جوون بیا حدس بزن که آخر این داستان چی میشه... برگشتم و نگاهی بهش کردم و گفتم... من اصلا حوصله داستان خوندن رو ندارم... بهم گفت اما داستانهاش جالبه... من فکر میکنم آخر سر آتیش، پرنده بیچاره رو گیر بندازه و از پا درش بیاره... گفتم: بهت که گفتم... نه وقتش رو دارم... نه حصولش رو... گفت: خوب بیا این مجله رو بگیر و بعدا بخون... قیافش معلوم بود از این آدمهاست که الان میخواد بشینه و من رو نصیحت کنه... واسه همین مجله رو ازش گرفتم و بهش گفتم: خیلی حوصله داری والا... نگاه ناجوری بهم کرد و گفت: تو با این رفتارت سرت رو به باد میدی...سرم رو برگردوندم که برم... به ذهنم رسید که بهش بگم، تو لازم نیست نگران سر کسی باشی... برگشتم با تعجب دیدم، نیست... اطرافم رو نگه کردم... اما نبود... ای بابا... من 1 ثانیه نشد که بهش پشت کردم... کجا رفت پس... دیگه داشتم به خودم شک میکردم... حتما ک*خل شدم... اما نه مجلش هنوز تو دستمه... سرم رو بلند کردم و بازم دنبالش گشتم... نچ... نبود... صفحات مجله رو ورق زدم که اون داستانی که پیرمرد تعریف میکرد رو پیدا کنم... اما این فقط یه مجله بازی های کامپیوتری بود... لعنت به من... بعنی چم شده... دیگه از این معما ها حالم داشت بهم میخورد... مجله به دست راه افتادم سمت خونه...
مامان: آرمان چرا زود اومدی؟؟؟
آرمان: به مدت سه روز اخراج شدم... خوب اینجوری به یه سری از کارهام هم میرسم...
پاورقی
همیشه آهنگ shape of my heart استینگ آرومم میکنه... خیلی دوسش دارم... تو تمام این مدت که این نوشته لعنتی رو مینویسم.... دائما داره ریپیت میشه...
این نوشته ها اصلا ترتیب نداره:
به فرشته تاریکی: از بازگشتت خوشحالم مرد... همیشه بنویس...
به جهنم سردم، دوزخی عزیز: فقط امید دارم که همه چیز اونجوری که تو میخوای بشه... اگه تو رو میخوام، فقط به این دلیله که شاد و سرفراز، وحشی و بی مهابا باشی مرد...
به سیزارتای نازنین: مگه نگفتی، در کنار دیگری ها باش، چرا خودت پا پیش میکشی؟؟؟
به رز سیاه، دوست گلم: مرسی که همیشه به من لطف داری... گفته های دلم رو همیشه تو نوشته هات دنبال میکنم...
به عنصر نامطلوب: کاش میشد... فعالیتت رو بیشتر کنی... نزار زندگی تو رو ببلعه... زندگی رو تو مشتت نگه دار... تا بتونی رامش کنی مرد...
به مرد بی لب، دوست گرامی ام: ممنون از محبتت... کلاغ رو دوستی تو حساب میکنه...
به ونداد دوست داشتنی: اون محبتت رو هیچ وقت از یادم نمیبرم... نفر اولی که لینکت رو بزاره تو وبلاگ منم مرد... منتظرم...
و به دوشیزه فانی: ... فقط همین
دوستان همه دارن ميرن... دلم خوش بود به اين دوستيه صميمی... و مثل اينکه از اين دوستی فقط دو تا کتاب موند و هشت و نيم و يه دنيا خاطره... کاش هيچ وقت خودتون رو از کلاغ نميگرفتيد... کاش اينقدر زود همه چی تموم نميشد...
لعنت به اين پايان
امروز
آآآآآآآآآآآآآآآآآچه
روی صندلیم تو اتاق خوابم نشسته بودم... از اونجایی که ساعت دیواری همیشه عقبه نمیتونستم حدس بزنم ساعت چنده... ولی معلوم بود صبح شده... مثل اینکه دیشب که اومدم روی صندلی نشستم و خوابم برد... منتظر بودم مامان بیاد و بهم بتوپه که چرا دیشب دیر اومدم...دستم رو کشیدم به گردنم هنوز در میکرد... یه دفعه در اطاق باز شد... مامان گفت: آرمان حالت بهتره!!! شاخ درآوردم.... با خودم گفتم اِاِِاِاِاِاِاِ. پس چرا نمیگه دیشب تا ساعت 3:10 کدوم جهنمی بودی؟؟؟ گفتم چطور من که حالم خوب بود... گفت دیروز صبح وقتی از دستشویی اومدی بیرون همینجوری روی این صندلی نشستی تا همین الان... چشمام به اندازه یه گردو باز شده بود... گفتم مگه میشه همچین چیزی!!! خواب بودم یا بیدار؟؟؟ گفت: چشمات باز بود و از پنجره بیرون رو تماشا میکردی.... هر چی هم ازت سوال کردیم که چته چرا نمیری سر کار... فقط سر تکون میدادی ... انقدر نگرانت شدم مادر... نمیدونستم چی کار کنم... نه جواب کسی رو میدادی نه جواب تلفن رو... معلوم نبود کجا بودی... خدای من یعنی من چم شده... ولی هنوز گردنم جای اون ضربه لعنتی درد میکنه... یعنی چی؟؟؟ متوجه نمیشم... دارم دیوونه میشم... کلم رو از پنجره بردم بیرون... باد خودش رو به صورتم میمالید و میرفت... میتونستم باد رو بشمرم... وای اگه نرم شرکت، کارم رو از دست میدم... به سرعت آماده شدم...
یک ساعت و چهل پنج دقیقه بعد شرکت...
مدیر شرکت: به به آقای آرمان( به دلیل سختی نام خانوادگی، داخل دفتر هم آقای آرمان صدام میکنند ) چه عجب تشریف آوردین دفتر... خودتون به خودتون مرخصی میدین دیگه...
- : حالم خوب نبود آقای رئیس متاسفم...
: متاسفی ... ها ها ها... خوی خداروشکر کارهای ما هم با متاسف بودن شما انجام شد...
- : کارها رو انجام میدم... خودم رو میرسونم...
: نه خیر... شما به مدت سه روز اخراجی... تا متوجه بشی که دیگه از این مرخصی های استحقاقی به خودتون ندین... 3 روزتون هم از همین الان شروع شد... مطمئن باش اگه بیمه نکرده بودمت الان به طور کامل اخراجت میکردم... بفرمائید بیرون لطفاً
طرق (صدای بسته شدن درب پشت سرم رو شنیدم)
از ساختمون دفتر اومدم پایین... برام اهمیتی نداشت که اخراج شدم... تمام فکرم پیش اتفاقاتی که در حال انجام شدنه بود... حواسم به اطرافم نبود... حتی نمیدونستم کجا دارم میرم... به خودم که اومدم... اما هر کی رو که میدیدم تونالیته ای از سیاه و سفید و خاکستریه مایل به زرد بود... چه حس جالبی... همه رنگ زرد چرک داشتن... همه جا سیاه و سفیدی که به زرد بزنه بود... دیگه حتی صدایی هم نمیشنیدم... صدایی از اطرافم نمشنیدم... این یعنی چی... نه داره یه صدایی میاد... آره صدای یه پیانو...
غلط نکنم یکی از سمفونی های بتهونه... آره... قبلا شنیدمش... این دیگه چه حسیه... موهای بدنم همه سیخ شده بودن... انگار روحم داشت از بدنم جدا میشد...هی صبر کن... صدای موسیقی داره از بین میره... دارم صدای اطرافم رو میشنوم... دیگه صدای موسیقی نمیاد... حالا دیگه همه جا رنگ خودش رو داره... اینجا دیگه کجاست... نمیدونم چی جوری رسیدم به اینجا... بوی سبزه خیس همراه با پهن تازه تمام مشامم رو پر کرده... من روبروی یک پارک وایسادم و بهش خیره شدم...
امروز
آآآآآآآآآآآآآآچّه
مامان: آرمان بیداری؟؟؟
آرمان: آره بیدارم.... آآآآآآآآآآآآچه...
مامان: چرا سرما خوردی؟؟؟
آرمان: دیشب تو بارون موندم...
مامان: پاشو دیگه باید بری سر کار....
آرمان : ااااااااااااااه ه ه ... بازم کارررررررررر...
از توی تخت خواب با بی حوصلگی اومدم بیرون... و رفتم سمت دستشویی دست و صورتم رو بشورم... مامان گفت آرمان من دارم میرم... صبحونه رو میز... داری میری باباتو بیدار کن... گفتم باشه... رفتم تو دستشویی... تو آینه یه ذره خودمو نگاه کردم... دستامو شستم و بعد سرم رو گرفتم پایین... به جای اینکه با دست آب رو بزنم به صورتم... صورتم رو گرفتم زیر شیر آب سرد... نمیدونی چه کیفی داد... سرم رو آوردم بالا تو آیینه رو نگاه کنم... پشت سرم یکی وای ساده بود... داشم سنگ کوب میکردم... همون پسره بود.... مو به تنم سیخ شده بود... همین طوری داشتم از تو آیینه نگاش میکردم..... یه هو داد کشیدم و برگشتم... اما کسی پشت سرم نبود... دوباره تو آیینه رو نگاه کردم... اونجا هم نبود... ای لعنت به این تَوَهُم مسخره... داشتم سکته میکردم... داشتم از دستشویی میومدم بیرون... اما دیگه جرات نکردم تو آینه رو نگاه کنم... اون لعنتی نمیتونست تو خونه ما باشه... لعنت به من... لعنت به این تَوَهُم... صبحونه رو خوردم... و راه افتادم سمت محل کارم... سوار مترو شدم... باز هم مثل همیشه.... جمعیت انقدر هول میدادن که اگه دهنم رو بازمیکرم... میشد استخون کتفم رو ببینی... یواش یواش قطار داشت خلوت میشد... از پنجره قطار بیرون رو نگاه میکردم... قطار هم هی ایستگاه به ایستگاه می ایستاد... تو ایستگاه حسن آباد... داشتم جمعیت ایستگاه روبرو رو نگاه میکردم... که یه هو چشمم افتاد به این لعنتی... اونجا بود... داشتم میدیدمش... دهنم باز مونده بود... هموین جوری زل زده بود به من..قطار راه افتاد و من همینجوری نگاش میکردم... دیگه قطار کاملا خلوت شده بود... من هم تو همین فکر و خیال نشستم رو یه صندلی... یه دختر بچه با موهای قهوه ای صاف با یه سویشرت سرمه ای رو بروم نشسته بود و داشت پاهاشو تکون میداد... نمیدونم چرا انگار قاطلش رو دیده.... با عصبانیت سرش رو گرفته بود پایین و چشمش رو دوخته بود به من... گفتم چته مشکلی داری... آروم چشمش رو بست و سرش رو چرخوند به یه طرف دیگه و دوباره چشمش رو باز کرد... عصبانی بود اما دیگه به من نگاه نمیکرد...منم یه نفس عمیق کشیدم و سرم رو چرخوندم... بعد از چند ثانیه برگشتم نگاهش کنم ببینم داره چیکار میکنه... که دیدم سر جاش نیست... ای بابا... من چم شده... الان همین جا نشسته بود... هنوز که به ایستگاه نرسیدیم پس کجا رفت... قطار ایستگاه آخر نگه داشت و من پیاده شدم... داشتم راه خودم رو میرفتم و سرم رو به هوای اینکه ببینمش اینور اونور میچرخوندم... هی اونجارو نگاه کن.. اونجاست... برگشت عقب رو نگاه کرد و من رو دید... تا من رو دید شروع کرد به دویدن... منم بی اختیار دویدم دنبالش... بین اون همه آدم لباس سرمه ای رنگش رو میدیدم... نمیدونستم برای چی دارم دنبالش میرم... اما میخواستم ببینم واسه چی داره فرار میکنه... حالا دیگه رسیده بودم به یه در انتهای یه راه رو که با یه قفل بسته شده بود و تو راه رو فقط یه چراغ کوچیک روشن بود... پس کجا رفت... من داشتم تعقیبش میکردم.... اما غیر از من و در و قفل و راه رو چیز دیگه ای اینجا نبود... برگشتم سمت عقب و از پله هایی که یادم نمیومد کی ازش پایین اومدم رفتم بالا... دستگیره در رو به سمت پایین چرخوندم و در روبروم رو بازکردم... یه مرد قوی هیکل جلوم بود... نمیدونستم چی باید بهش بگم... گفت اینجا چی کار میکنی... چی جوری اومدی اینجا... گفتم دنبال یه دختر بچه اومدم اینجا.... گفت چرا دری بری میگی... قبل از اینکه وارد اینجا شی یه در هست که همیشه قفله... انتهای راهرو هم یه در دیگه هست که اونم قفله... تو چیجوری اومدی اینجا... گفتم نمیدونم... من ایستگاه توپخونه پیاده شدم و دنبال یه دختر بچه دویدم تا اینجا اما چی جوری از در قفل شده رد شدم نمیدونم.... گفت توپ خونه؟؟؟ توپخونه که سه تا ایستگاه عقب تره... دیگه داشتم کلافه میشدم... گفتم ببین من سر در نمیارم... حالا هم میخوام برگردم توپخونه... کمکم میکنی یا خودم راهم رو پیدا کنم... گفت آره کمکت میکنم... راه بیفت جلو و من پشت سرت میام... جلو جلو راه افتادم و اون پشت سرم میومد... داشتم میرفتم که یه ضربه محکم خورد پشت گردنم و پخش زمین شدم... چشمام داشت سیاهی میرفت... تو همین شیش و بش... اون پسره لعنتی که اونشب خورده بود به ماشین رو بالا سرم دیدم...
امشب...
گردنم خیلی درد میکرد... دستم و کشیدم به پشت گردنم و و چشمام رو باز کردم...هی اینجا دیگه کجاست... رو یه نیمکت تو یه پارک خوابیده بودم... به ساعتم نگاه کردم... ساعت 2:30 شب بود.... گوشی موبایلم رو از تو جیبم در آوردم و یه زنگ زدم خونه که نگران نشن...
الو سلام... آآآآآآآآآآچه.... آرمانم... من با بچه ها بیرونم یه کم دیر میام...آآآآآآآآآآآآچه
---: زهر مار و سلام چرا موبایلتو جواب نمیدی؟؟؟ معلوم هست کدوم قبرستونی هستی خبرت؟؟؟ زود گم شو بیا خونه.... بوق بوق بوق بوق
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآچه....
سلام... بالاخره بارون گرفت... از این بابت خوشحالم... اما نمیدونم این هوای لعنتی تا کی میخواد گرم بمونه...
میخوام خیلی چیزا بنویسم اما نمیدونم چرا یادم میره چی میخوام بنویسم...
یه متنی رو دارم براتون مینویسم به شکل داستان... از هیچ نظری جنبه مثبت نداره... اصلا نمیدونم نوشتنش درسته یا نه...
یه دوستی دارم که میگه: بی محابا باش و وحشی...
دوست دیگه ای میگه: بودن بسیار سخت است کنار دیگری ها، اما باش
یکی دیگه میگه: در من غروب کن ای آفتاب پیر
و دیگری: پیش هم باشیم و پیش هم بمونیم... جریان آب رو بهانه کنیم... همین و بس...
یادم نمیره که این 2 شب چی کذشت... زندگی به این میگن... نه به زنده بودن سگی... دوستان خوب من همیشه دوستتون دارم...
تا هورشیدی دگر... دو صد برود...
تا بعد...
امشب...
آخر شب بود... از سر کار داشتم میرفتم خونه... دم سواری های دهکده وایسادم تا ماشین بیاد... تو فکر بودم که یه هو دیدم یکی میگه... هوی عمو مگه نمیری دهکده... گفتم چرا... گفت بیا دیگه دو ساعته ملت رو الاف کردی... رفتم سوار ماشین بشم... نمیدونم چرا همه یه جوری نیگام میکردن... سوار شدم و طبق معمول هدفونم رو گزاشتم تو گوشم و صداش رو زیاد کردم... نمیشنیدم آدم های توی ماشین چی داشتن به هم میگفتن... میلی هم برای شنیدنش نداشتم... سمت راست عقب ماشین نشسته بودم و از شیشه بیرون رو نگاه میکردم... داشت بارون میومد... یه نگاه به صورت راننده انداختم داشت با تمام قدرتی که داشت پاش رو روی گاز فشار میداد... انگار داره زیر پاش یه سوسک رو له میکنه... قیافش هم مثل همون آدمهای سوسک صفته... میخواستم برگردم بهش بگم... چرا انقدر سریع میری... می خوای ما رو به کشتن بدی گفتم ولش کن بزار خوش باشه... الان دیگه میرسی خونه... چشمام رو از روی صورتش برداشتم و از شیشه جلو بیرون رو نگاه کردم... خیلی خسته بودم... یه هو دیدم یکی پرید جلوی ماشین و محکم خورد به بدنه ماشین و پرت شد هوا... راننده هم اصلا به روی خودش نمیاورد... گفتم هی یارو زدی و فرار میکنی... گفت ول کن تو این گیر و دار کلید کردی... گفتم مرتیکه الان میمیره... زد کنار گفت خفه شو گم شو پایین... از ماشین پیاده شدم...هدفون رو از تو گوشم در آوردم و از گوشه خیابون برگشتم عقب که پیداش کنم... دیدمش یه پسر 22 و3 ساله خونی و مالی افتاده بود همون وسط اتوبان بین گارد ریلا... خواستم برم طرفش که یه هو با صدای یه اتوبوس به خودم اومدم... وای خدای من نزدیک بود له شم... اتوبوس رد شد و منم با احتیاط از یه ور اتوبان رد شدم... وقتی رسیدم وسط اتوبان هیچ کس بین گارد ریلا نبود... اصلا نمیتونستم باور کنم... اون اونجا نبود... دو زانو نشستم زمین... تمام هیکلم خیس آب شده بود... هنوز روی گل و لای وسط گارد ریلا خون بود... اما چرا وای نستاد من کمکش کنم... اون کجا رفته بود... اصلا باور کردنی نبود... با بد بختی برگشتم همون طرف اتوبان... همش فکرم پیش اون پسر بود... با خودم گفتم شاید حالش اونقدرا هم بد نبوده... ولی با اون ضربه ای که بهش خورد هر کسی بود میمرد... دیگه حالا هیچ کس نبود من رو سوار کنه... هم با تمام سرعت رد میشدن و هی آب روی زمین رو میپاشیدن روم... اه لعنت به این شانس... هدفونم آب خورده و کار نمیکنه... چرا یکی من رو سوار نمیکنه...
فردا صبح....
آآآآآآآآآآآآآآچّه
پا ورقی
نمیدونم این چند وقت چی شده... که یه سری دوستان از دست من دلخور شدن... نمیدونم... واقعا نمیدونم... شاید من حرفی زدم که نباید میزدم... افکارم مشوشه... اما همین جا از همه معزرت میخوام... این مسئله خیلی سادست... من اینجا یه وبلاگ دارم... اگه بگم برای دل خودم مینویسم دروغ گفتم... مینویسم که تو بیای و بخونی و با نظر دادنت من رو شارژ کنی واسه نوشته بعدی... اما ساده تر اینجاست که من یه سری اعتقادات دارم... که بهشون پایبندم... این طبیعی که خیلی ها با اعتقادات من مخالف باشن... من اینجا رو راه انداختم واسه کسی که اعتقاداتش با اعتقادات من سازگاره... نه اینکه کسی که با این نوشته ها حال نمیکنه بیاد بخونه... همه دوستای من... دوستای من هستن به همشون هم احترام میزارم... ولی دوست ندارم بینشون اختلاف پیش بیاد.... بزار لپ مطلب رو بهت بگم... اگه اومدی اینجا دیدی با اراجیف من حال نمیکنی... بی زحمت بدون اینکه فکر کنی روی کیبردت رو نگاه کن کلید Alt و F4 رو باهم فشار بده... اما اگه از نوشته هایی که من مینویسم خوشت میاد... یه لطفی بکن و نظرت رو بگو... همین و بس... یادت باشه حوصله کل کل ندارم...
دسته کليدم و از تو جيبم در ميارم... در رو باز ميکنم... هوا به شدت گرمه... ديگه آخر شبه... ميام تو خونه... چراغ ها رو روشن نميکنم... نه به خاطر اينکه برق نداريم... گفتم اينجوری عارفانه تره... خرت و پرت هايی که خريده بودمو و از تو پاکت در ميارم و ميريزم رو ميز... با لمس کردن اون چيزی رو که ميخوام پيدا می کنم... آروم آروم ميرم تو اتاقم و در رو ميبندم... يه اتاق خالی که فقط يه تخت و يک ساز توشه...ميشنم زمين و از تو جيبم فندکم رو در ميارم... روشن ميکنم خوب حالا حداقل يه چيزايی ميبينم... شمع هايی که تازه خريده بودم و ميزارم روی زمين و انها رو با فندکم روشن ميکنم... چشمهامو ميبندم و ميرم تو فکر... آخه چه دنيای مسخره ايه... آخه اينم شد زندگی... آونها آدم بودن... حق زندگی داشتن... اونها مادر داشتن... زن داشتن... بچه داشتن... شوهر داشتن... دوست داشتن... وطن داشتن... چه کسی اجازه داشت حق زندگی کردن رو ازشون بگيره... آخه به چه دليلی اونها بايد وارد اين بازيه مسخره ميشدن... آخه چی جوری تونستن زندگی رو ازشون بگيرن... اين چه دينيه که حق داره مردم رو قتل عام کنه... اونها داشتن کاری که هر روز ميکردن رو انجام ميدادن... که يه دفعه يه بووووووم... همه چی عوض شد...خنده هايشون تبديل شد به ترس... ديگه به جای هر حرفی فقط ميگفتن کمک... کسی نيست به ما کمک کنه... خدا مگه تو اون بالا نبودی که صداشون رو بشنوی... دوباره يه صدای ديگه... بوووووووم.... بازم بوووووووم... دو تا ساختمون بزرگ خيلی راحت ريخت رو سر کسايی که توش بودن... همشون مردن... اونها مردن... ميفهمی خداااااا. اونها مردن... اون همه آدم... د آخه مگه اون بالا نيستی... مگه دل نداری... چرا صداشون رو نشنيدی...
به ياد از دست رفتگان حادثه ۱۱ سپتامبر.... براشون اولين شمعو روشن کردم... شما هم لطف کنين با نظر هاتون شمعهای بعدی رو روشن کنين

صفحه سیاه و صدای آهنگ Shape Of my Heart استینگ به آرومی شنیده میشه
حرف اول
حواست نیست کجایی و داری چی کار میکنی... چته یه خورده به این ور اون ور نگاه کن... چیه نمیتونی... نمیتونی به این ور اونور نگاه کنی... نمیتونی داد بکشی... نمیتونی با تمام وجودت عربده بزنی بگی آخه منم آدمم... میخوام زندگی کنم... میخوام هرچی دلم میخواد بگم... نه دیگه نمیتونی... اینجاست که این کار از عهدت خارجه... بهتره چشماتو درست باز کنی... چشمات رو باز کن ببین... تو دیگه مردی...
حرف دوم
سرم گیج میره... انگشت شصتم رو روی انگشت اشارم میکشم... حس میکنم یه چیزی روشه... دستم یه جوریه... خیسه... لیز شاید نه... اما خیلی داغه... حرارت رو روش دستم حس میکنم... یه چیزی تو ذهنم جرقه میزنه... یه فلاش بک شاید... چیزی یادم نمیاد... دستم میسوزه... به مخم فشار میارم تا یه چیزی یادم بیاد... اما فایده نداره... اه لعنت به من... حس میکنم دستم داره خواب میره... کرخت شده... یه چیزی داره از توش در میاد... خدای من... این خونه که داره از تو دو تا دستم در میاد... یه فلاش بک دیگه... یادم اومد... من توی وان حموم رگم رو زدم... دستام کاملا خواب رفته...
حرف سوم...
این روزها هوا خیلی گرمه... نمیدونم چرا اینجوری شده... شر شر عرق میریزم ... دیگه حتی اگه آب خنک رو با شیشه سر بکشی هم مثل قدیم بهت حال نمیده... این کولر گازی لعنتی هم فقط باعث سر درده... حالم از بادش به هم میخوره... نمیدونم چرا بادش که بهم میخوره سر درد میگیرم... از آسمون آتیش میباره... اه لعنتی... کی این تابستون لعنتی تموم میشه... کی پس نوبت پاییز و زمستون میشه... لعنت به این گرما... از پشت یکی دستش رو میزاره روی شونم... دستش مثل دست شیطون داغه... شونم میسوزه... بدونه اینکه مقدمه بچینه میگه خوب اینجا خوش میگزره... نوبت تو شده... یالا راه بیوفت... یه فلاش بک لعنتی دیگه... توی دادگاه بهم میگن... کسی که خود کشی کنه... فقط جاش توی جهنمه... یادم اومد... من تو جهنمم... جهنم گرم...
حرف چهارم
یه صدایی مته شده رو اعصابم... نمیدونم چرا تموم نمیشه دستم رو دراز میکنم و رو هوا حرکت میدم... دستم محکم میخوره به یه چیزی... از شدت درد دستم چشمام رو باز میکنم میبینم دستم خورده به ساعت رومیزی که داشته زنگ میزده و اون رو انداختم زمین ... برش میدارم و خفش میکنم... ساعت 6:30 لعنتیه... بازم باید بلند شم و برم محل کارم... اه لعنت به این زندگی تکراری... لعنت به من... کل دیشب رو داشتم خواب میدیدم... چه خوب میشد به واقعیت تبدیل شه... پا میشم برم یه دوش بگیرم...
آب رو باز میکنم و میرم زیر آب سرد... تو چشمام یه چیزی برق زد... همونی که دنبالش میگشتم... یدونه تیغ گوشه وانه...
حرف پنجم
شما از نظر من يه بيمار رواني هستي …بهتره خودتو به يه روانكاو مجرب نشون بدي…ضرر نمي كني…تو خيلي افسرده و از لحاظ روحي بيمار هستي…زندگي فراتر از اونيه كه توي اين افكار و انديشه هاي كوچيك تو جا بگيره.
دوزخی عزیز ممنونم ازت... تو فوق العاده ای...
وقتی نتونی عقایدت رو به زبون بیاری... بهتره دیگه زندگی نکنی... بهتره یه تیغ برداری رو آروم روی رگهای باریکت بکشی... حاضرم باهات سر یه میز بشینم و راجب هر مسئله فلسفی که تو بگی صحبت کنم... ببینم آخرش از کله کی دود بلند میشه... ببینیم آخرش با حرفهای آروم من عصبانی میشی و عربده بزنی یا نه... اونوقت که معلوم میشه اندیشه و فکر کی کوچیک و بستست... زندگی و عشق و این دری بری ها هم ارزونی شما بزرگ انسان حقیر... اونقدر تو این لجنزار دست و پا بزنید که توش غرق شید... البته فکر میکنم الان به اندازه کافی تو این باتلاق فرو رفتین که دیگه نمیتونین سرتون روبیرون بیارین و فرا تر از اون فکر کنید... البته ممنون... کامنتت باعث شد برای آپ کردن رمق پیدا کنم...
دست آخر
مرسی از تو که میای و وبلاگ من رو میخونی و برام کامنت میزاری... شاید واقعا نوشته های من ارزش خوندن ندارن... ولی همین که وقت نازنینت رو برای من صرف میکنی سپاسگزارم... امیدوارم که همیشه بتونم با اراجیفم راضی نگهت دارم... البته کامنت رو فراموش نکن... چون من رو انرژیک میکنه برای آپدیت بعدی...
Shape Of My Heart
اصل مطلب...
وبلاگ دوست خوبم زیتون راه اندازی شده... حتما بهش سر بزنید...
مطلب اول...
همیشه آرزوی چنین فضایی رو داشتم.فضای تاریکی که بتونم حجمش رو روی بدن لختم حس کنم گرماش رو بپذیرم دستای بی حسم رو به بدن داغش بکشم و لبهای کبود و سردم رو روی لبای کبود و داغش بذارم. موفق شدم. فضا سیاه و تاریک و جز من واو کسی نیست. حسش می کنم سنگینی وجودش رو روی بدن سرد و نحیفم حس می کنم. گرمایی که از گرمای هر آتیشی بیشتر و سوزان تره. تمام رویاهام به واقعیت بدل شد . چقدر دوست داشتنی و گرمه. لذت بخش و سخته. دستام رو که می لرزه به بدن لختش می کشم. داغه داغه.دوست دارم لبهاش رو ببوسم. سرم رو به سختی بلند می کنم انگار دوست نداره حتی لحظه ای من از جام تکون بخورم انگار اون هم داره عشق بازی می کنه . به سختی سرم رو بلند می کنم لبهام رو با مشقت فراوان روی لبهاش می ذارم. تمام وجودم گرم می شه. می خوام گریه کنم و بگم دوستت دارم می خوام گریه کنم و بگم چرا اینقدر دیر. اما نه بازم خوبه چون اون رو دارم جای تنگ و تاریک و گرم.جایی که می تونم اون رو روی بدنم حس کنم نزدیک نزدیک نزدیک. تنها چیزی که سکوت بین ما رو می شکونه. صدای هق هق گریه ای که داره از بیرون میاد دلم می خواد لحظه ای از بدن گرمش جدا شم. برم بیرون بگم ای جماعت احمق من دوسش دارم. عاشقشم. سالها دنبالش گشتم. می خوام بگم گریه نکنین من راحتم! می خوام بگم من و با اون تنها بزارید. بزارید نفس بکشم. بزارید لحظه ای راحت باشم. لحظه ای در آرامش باشم.بعد دوباره توی قبرم برگردم و سنگ سیاه و گرم رو روی سینم بکشم . دوباره بدن لخت سنگ سنگین و سیاه رو روی بدنم حس کنم با دستای سردم بدنش رو نوازش کنم و لبهای کبود و سردم رو روی لبهای کبود و داغش بزارم....بالاخره دوزخی رو پیدا کردم... متنی که خوندین از دوزخی بود...حالا با خوندن نوشته هاش آروم میگیرم... اما یه مسئله ای عذابم میده...هم اون هم بقیه دوستاش کم کار شدن و خیلی کم مینویسن... البته حقم دارن... من خودمم همینطوری شدم... به هر حال خوشحالم که پیداش کردم...
مطلب دوم...
یه نفر دیگه هم رفت... مثل بقیه... با گریه... خداحافظ آقای آرمان... و قصه همین جا تموم میشه... خسته شدم از این همه اومدن و رفتن... رفتن... رفتن... میخوام باعث و بانیش رو از گلو بگیرم و اینقدر فشار بدم که دیگه نتونه نفس بکشه... اما خوب اونم شاید حق داشته باشه... یه سری توقع داره که باید انجام بشه... هیچ کسی مقصر نیست جز همونی که رفت... برو... باشه تو هم برو... خطاب به خواننده)) میدونم هیچ کدومتون نمیفهمین که من چی میگم... خوب هرچی باشه من یه شیزوفرنی ام... یا شاید هم خودم میخوام که شیزوفرنی باشم... پس اگه نمیفهمید بزارید رو حساب احمق بودن من)) برو به سلامت... فقط رو حساب دوستیمون سعی کن این آخرین چیزی باشه که از من خواستی... و اگه خواستی فکر کنی که من یه پسر کثیفم فکر کن... اما هیچ وقت فکر نکن من دو تا شاخ رو سرم دارم... آخرین خواسته تم به روی چشم... آمادست...
مطلب سوم...
چند وقت پیش از روی گرسنگی داشتم با دو تا احمق خرفت ناهار میخوردم... دلم میخواست مثل اکثر مواقع هدفونم تو گوشم باشه و صدای این دو تا رو نشنوم... دلم میخواست بلند شم میز ناهار رو بکنم تو دهنشون که دیگه حرف چرت و پرت نزنن... از روز قیامت میگفتن تا سید حسن نصرالله... میگفتن اگه حزب الله بخواد میتونه اسرائیل رو خلع سلاح کنه... آخه یکی نیست بگه تو میدونی خلع سلاح یعنی چی؟؟؟ میدونی حزب الله کیه ؟؟؟ میدونی خدا چیه؟؟؟ میدونی اسرائیل خوردنیه یا پوشیدنی؟؟؟
هر چند وقت یه دفعه هم به من میگفتن مگه نه آقا آرمان... منم که تمام سعی خودم رو میکردم حرفشون رو گوش ندم میگفتم آره... همین طوره... وای اگه حرمت محل کار نبود... اگه حرمت کوچیکتری بزرگتری نبود... سرشون رو با خودکار بیک میبریدم از طبقه سوم مینداختم پایین تا دیگه ارجیف تحویل کسی ندن.... دیروز هم که روز پدر بود... برای جناب رئیس نسبتا محترم گل آورده... وای میخواستم برگردم بگم آخه دستمال بازی تا چه حد... چی رو میخوای ثابت کنی... من اصلا نمی فهمم علت وجود همچین آدم هایی چیه همون طور که نمیفهمم علت وجود سوسک چیه... آدم و سوسک چه مثال جالبی بود... به اینجاش فکر کن که وقتی میخوای سوسک رو زیر پات بکشی چه صدایی میده... قرچ... هوم... و یه ماده سفید رنگ... امیدوارم که حالتون به هم نخوره... ولی باور کنین اگه یه پای گنده پیدا میشد و پاش رو روی همین آدم ها میزاشت... همین صدا و ماده سفید رنگ...
مطلب چهارم...
بهم میگه تو برام مثل همه ای... این حالم رو بد میکنه... اینی که مثل همه باشم حالم رو خراب میکنه... اونوقته که میخوام بینی و دهنم رو بگیرم که نتونم نفس بکشم... امشب درجه تبم روی هزار و سیصده... حالم بده... حالم بده... حالم بده... حالم بده...
مطلب پنجم...
ساعت دو و چهل دقیقه صبحه و من باید ساعت شیش بلند شم برم سر کار... باید امیدوار باشم خواب نمونم باز... دارم سعی میکنم حرف یکی از دوستان رو گوش بدم و به موقع سر کارم حاضر باشم... بس بهتره خفه شم و برم بگیرم کپه مرگم رو بزارم... پس شب و روز همگی خوش...
خداحافظ... ديگه رفتم... پايان ثانيه منم...
هر جايی ساعت ببينم عقربه هاش ميشکنم...
حتی نشد واسه يه بار من بديهاتو خوب کنم...
خورشيد و کشتم که ديگه خودم به جات غروب کنم...
گفتم: موندم... خودم موندم... کارم مونده... زندگيم مونده...
گفت: زندگی ميره... يه وقت تو نمونی...
موندم... مثل خر تو گل گير کردم... خيلی بده آدم ندونه چشه... فاجعست... فاجعه...
هنوزم دنبال جهنم سرد ميگردم... دنبال دوزخی ميگردم...
